اولین شهید شهرم شهید داریوش ایزدی:

  از اهالی عشایر بود؛ با همان جاده های گل آلود، کفش های نامناسب و سرمای سوزان زمستان، چه قدر سخت بود وقتی دانش آموزان عشایری برای تحصیل این راه را می رفتند و می آمدند تا در روستاهای همسایه درس بخوانند. در جمع آوری دام ها کمک می کردند؛ مادران را در کارهایشان تنها نمی گذاشتند و آن وقت تا نیمه شب مشق می نوشتند و با دلهره ی دیر رسیدن به مدرسه می خوابیدند. 

او هم یکی از همین دانش آموزان سخت کوش بود. او فرزند فقر و محرومیت، سال 1342 در خانواده ای متدیّن متولّد شد. با عشق و علاقه به درس، با دوستان دیگرش راهی مدارس هم جوار می شد. با شروع انقلاب اسلامی وارد دبیرستان شده بود. در سال 1359 درد و رنج های خود و 80 هم ولایتی خود را در نامه ای نوشت و به گوش مسئولان رسانید. وارد دبیرستان شده بود که حماسه ی 22 بهمن رخ داد. همه شاد بودند و گروهی از جوانان برای حفظ این شادی وارد سپاه پاسداران و بسیج شدند. داریوش نیز به عضویت بسیج و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ممسنی درآمد و با شروع جنگ تحمیلی لباس رزم بر تن در جبهه ی فارسیاب (جنوب اهواز) آغاز به جهاد کرد

او در 15 دی ماه 1359 در جبهه ی فارسیاب در گل و لای دشت هموار خوزستان در حالی که 17 سال داشت، به دیدار خدا شتافت و دعوت او را لبیک گفت

او 8 روز پیش از شهادتش نوشته بود: مرگ باعزت اگر خونین است، بهتر از زندگی ننگین است. برادر بزرگوار او هم مهرنوش در ادامه ی راهش به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد

ایشان کسی نیست جز داریوش عزیز، نام داریوش ایزدی زینب بخش مدرسه ایست که اکثر تحصیل کرده های شهرستان در آن درس خواندند تا ادامه دهنده ی بزرگواری او باشند.

ما زنده برآنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست

چند وقت پیش به بهشت زهرای شهرم رفتم وگفتم فاتحه ای برای یکی از دوستانم که چندی پیش از دنیا رفته بود؛ بخوانم.... بعد از آن رفتم سر قبر اولین شهید شهرم "قهرمان شهید داریوش ایزدی" که نام دبیرستانی که درآن درس خواندم هم به همین نام بود. خیلی دلتنگ شدم چرا که این نام، خاطرات دوران دبیرستان را برایم زنده کرد.

روحشان شاد و راهشان پایدار